تبليغاتX
تــــــــــــــحـفه

+ تاريخ پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 12:0 نويسنده مــــــریم

گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...!

گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...!

نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...!

ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !

+ تاريخ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 14:11 نويسنده مــــــریم |


مادر تو را چه بنامم که هیچ چیز یارای برابری با تو را ندارد

کوهت ننمامم که کوه پایداری و استقامت ز تو آموختم

رودت نخوانم که رود صداقت و پاکدامنی تو را به ارمغان برده

آسمانت نخوانم که بسی بلندتر و رفیع تر و آسمان زیر گامهای توست 

عمرت مستدام ، نامت جاودان و روزت مبارک

دوستت دارم مادر ، تمام دنیای منی


+ تاريخ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 11:58 نويسنده مــــــریم |

گاهــــــی دلم برای خودم تنگ میشود..

گاهـــی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود..

گاهــــــــــی دلم برای پاكیهای كودكانه ی قلبم میگیرد..

گاهی دلم از رهگذرانی كه در این مسیـر بی انتها؛

آمدند و رفتند، خسته میشود..

گاهـــــــی دلم از راهزنانی كه ناغافل دلم را میشكنند میگیرد..

گاهــــــــی آرزو میكنم ای كاش..

دلــــــی نبود تا تنگ شود..

تا خسته شود..تا بشكند..!!

+ تاريخ شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 11:55 نويسنده مــــــریم |

دلم پرواز می خواهد،


دلم با تو پریدن در هوای باز می خواهد


دلم آواز می خواهد،


دلم از تو سرودن با صدای ساز می خواهد


دلم نقاشی یک قلب پر احساس می خواهد!


+ تاريخ یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 8:7 نويسنده مــــــریم |


در هياهوی زمان
در دل ساکت شب
بی رمق، خسته و سرد
من به دنبال خودم می گردم!
کی شدم گمشده در وادی غم؟

                                                    من که بودم ...

                                                                     کيستم...

                                                                              چه کسی خواهم شد؟                                                                                                                                               قاصدی بی مقصد

آه...
ای رفته ز ياد
مشتی از خاک زمين
من گمشده ام
چه کسی خواهد يافت؟
من سرگردان را...
من پاييزی را...
                                                  
گم شدم در تنهايی
                                                                  
وسعتی تو خالی
                                                                              
باد برده است مرا
                                                                                       
يا که يک خواب عميق؟
من چه اندازه زياد
پوچ و خالی شده ام!

+ تاريخ دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 12:38 نويسنده مــــــریم |

سال نو، بهترین بهانه است، بهترین بهانه برای نو شدن،

 برای تغییر و تحول در عادتها، طرز فکر و نگاهمان به زندگی سالی دیگر از عمر مان گذشت،

امید که حاصلی خوب و با ارزش برداشته باشیم.

سالی تازه را آغاز می کنیم با امید به لطف پروردگار،

که در مسیر رسیدن به اهدافمان در زندگی ما را هدایت فرماید.

سال خوشی رو برای همه دوستان آرزومندم .


+ تاريخ شنبه 27 اسفند1390ساعت 12:55 نويسنده مــــــریم |

باز دلم تنگ است
باز چشمانم باران مي طلبد

آسمان دلم پر از ابرهاي سياه دلتنگي شده

باز من تنهايم و در اين سكوت حتي صداي ساز هم آرامم نمي كند

دل من باز كوچك شده براي آنكه نميدانم كيست

ولي غيبتش مرا مي آزارد

من خودم را گم كرده ام...! كجا...؟ اين را ديگر نميدانم



+ تاريخ یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 13:55 نويسنده مــــــریم |

شب سقوط مي كند

بي هيچ صدايي

مه ايي از اندوه ، چشمهايم را آزار مي دهد

اشك براي مرگ ِ شب

وآمدنِ روز كه بي هيچ دليلي روشن است

من ماه را به هیچ کس نمیدهم

+ تاريخ سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 13:2 نويسنده مــــــریم |

خدایا !

می دانی کشتی وجودم در تبلوری عاشقانه

در دریای شک و تردید گرفتار طوفانی سخت شده

غمی به غربت اشک عاشقانه ی عاشقی تنها

آسمان قلبم را در هم می فشارد

امروز منم تنها ترین

منم سر گشته ترین

در برابرت به سجده می نشینم ای ناز بهار

به خاک پایت چشم می نهم ای لطافت دیدار

بر من ببخشای قصورم را

می دانی که جز درگاه مهربانی تو

هیچ دری به رویم گشاده نیست

می دانی روحم دریای آشفتگی است

از تو می خواهم این آشفتگی را

به آرامشی ماندگار بدل گردانی

معبود من !

چشم امیدم به لطف توست

و

نوای زندگانی ام را

نوید ترانه ی بخشش تو می نوازد.

می دانی

آتش سوزانی وجودم را در خود بلعیده است

که همه ی هستی ام را می سوزاند

و خاکسترم را به دم سرد باد می سپارد .

و باز تو خوب می دانی

که ذره ذره ی وجودم نام از تو دارد

و در قطره قطره ی خونم یاد تو جاری است .

آرام بخش دل ها !

گناهم را ببخشای و بر من خرده مگیر


که من انسانم و تو خدای انسان


+ تاريخ سه شنبه 18 بهمن1390ساعت 13:46 نويسنده مــــــریم |

امشب قاصدک خيالم را فوت کرده ام،

ديدمش،

به سوى آسمان رفت،

ماه را پشت سر ميگذارد و کهکشانها را رد خواهد کرد،

چشم انتظار باش!

نشانى تو را به او داده ام.

به او خوب گوش کن

+ تاريخ پنجشنبه 29 دی1390ساعت 11:8 نويسنده مــــــریم |

عازم يکـــ سفرم ؛

سفرے دور به جايے نزديکـــ ؛

سفرے از خود مــن تا به خودم ؛

مدتے هستـــ نگاهم ؛

به تماشاے خـــداستـــ ؛

واميدم به خــداوندے اوستـــ . . .!

+ تاريخ دوشنبه 12 دی1390ساعت 13:31 نويسنده مــــــریم |

دلم آرام است و باز هم بارانی!

هر چیزی و هر کسی در اینجا جایی دارد اما تو کجایی؟

تو بزرگی اما تک دل من...

کوچک مانند قناری...

به بزرگواری خودت کوچک باش

تا در اینجا نیز باشی، تا باهم باشیم

 گفته بودم دلم بارانیست

با خود چتری نیز بیاور

تا به زیرش برویم تا به تو بگویم که" یکی" دوستت دارم

 شاید مردم فکر کنند که کوچک است اما...

 زیباترین چیزها تنها یکی هستند:

یک خدا ،یک خورشید، یک ماه

و گاهی "یک" خیلی بیش از آنست که مردم میشنوند :

یک لحظه ،یک نگاه ،یک خاطره یا یک دوست...

+ تاريخ یکشنبه 20 آذر1390ساعت 13:14 نويسنده مــــــریم |


من و یک درد ، یک اندوه رایج

وبیم روز اعلام نتایج

بدون دستهای مهربانت
چه خواهم کرد یا باب الحوائج

مرا دستی به پیکر باشد و تو...
دلی سبز و تناور باشد وتو...
نوشتم «تشنگی» ، شرط ادب نیست
گلوی دفترم تر باشد وتو...

به شوق آسمان یاکاشف الکرب!
پرم از ناگهان یا کاشف الکرب!
به دستانت قسم، امشب دلم را
به سوی خود بخوان یاکاشف الکرب!


+ تاريخ شنبه 5 آذر1390ساعت 13:40 نويسنده مــــــریم |

به خدای لبخند ..

به خدای شادی ..

به خدای همه آنچه که از خوبی هاست ..

به خدای همه آنچه که از زیبایی هاست ..

دل من غمگین نیست ..

دل من گمشده , شاید ؛ اما ..

و شبی از شبها ..

در میان طپش عطر و نیاز خواهش ..

با حضور و نفس عطر دل انگیز خدا ..

آن دل گمشده را خواهم یافت ..

+ تاريخ شنبه 21 آبان1390ساعت 8:10 نويسنده مــــــریم |

الهی
ای آشنای بیکسان
و ای امید بی پناهان
باز هم آمده ام
وقتی نمیبینمت می آیم با عصای سفیدی در دست !
کورکورانه دروازه ی امیدت را میجویم
قدم به قدم راه را نشانم میدهی !
با شاخه گلی ، با صدای چکاوکی و یا حتی با تخته سنگ کوچکی در مسیرم !
چشمانم نابینای دیدن توست اما شامه ام که عطر دل آویز گل را حس میکند !
چشم دیدن تو را ندارم اما گوش هایم که صدای روح بخش چکاوک را می شنود !
نمیبینمت اما پای لنگم که با تخته سنگ برخورد میکند !
عطر گل و صدای چکاوک مرا به سمت خود میکشد و تخته سنگ مسیرم را عوض میکند !
وآنگاه است که مسیر تا به تو را قدم به قدم می یابم !
وآنگاه است که می دانم لحظه ای تنهایم نگذاشته ای !
آنگاه است که یقین میکنم که تو مرا میبینی !
و آنگاه است که زمزمه میکنم ( أ لم یعلم بان الله یری )
الهی
ای آشنایم !
چه کنم با لحظه هایی که کورکورانه مسیرت را گم کردم ؟
چه کنم با ساعاتی که همه وجودم کسوف شد بر زندگی بندگانت ؟
چه کنم با دقایقی که بندگانت نماز آیات خواندند تا سایه تاریکیم از سرشان کم شود ؟
چه کنم با همه ثانیه هایی که تو بودی ، ومنتظر من !
ومن بودم ولی بدون یاد تو !
چه کنم با دقایق بر باد رفته عمرم ؟
راستی ثانیه های عمر من چگونه گذشت ؟

 

+ تاريخ دوشنبه 9 آبان1390ساعت 8:17 نويسنده مــــــریم |

 سلام

خدمت همه ی عزیزانم عرض کنم که دراین سفرمعنوی برای همه ی

 آنها دعا کردم و نائب الزیاره همه دوستان بودم .

و تشکر ویژه دارم از عزیزانی که همه

جور به من لطف داشتند و منو تنها نذاشتند

واقعا ممنون و متشکرم.

امیدوارم هر چه زودتر قسمتتون بشه و راهی این سفر معنوی بشید

الهی امین.

+ تاريخ پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 10:9 نويسنده مــــــریم |

نام حسین آمد و از خود به در شدم

گویی از این جهان به جهان دگر شدم

نام حسین آمد و چشمم وضو گرفت

آب از سرم گذشت و دلم آبرو گرفت

شاید عده ای از دوستان در جریان باشند که من به یاری پروردگار روز شنبه عازم سفر معنوی کربلاء و سوریه

 هستم و تقریبا 18 روز نمیتونم بهتون سر بزنم امیدوارم بتوانم نائب الزیاره دوستان خوبم باشم

آرزوی سلامتی و بهروزی برای همه دوستان خوبم را دارم

التماس دعا دارم وآرزوی بخشش و حلالیت عزیزان ،  برام دعا کنید تا دست

خالی بر نگردم

 و اگر  دیدید به وبلاگتان سر نمی زنم و .... بدانید سفری بی بازگشت داشته ام

و منو از دعای خیرتان بی نصیب نگذارید . 

به امید دیدار

+ تاريخ سه شنبه 12 مهر1390ساعت 13:32 نويسنده مــــــریم |

تاروپودش از پر فرشته هاست

پهن کرده او دل مرا

در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب

برق می زند

قالی قشنگ و نو نوار من

از تلاش آفتاب
شب که می شود، خدا

روی قالی دلم

راه می رود

ذوق می کنم، گریه می کنم

اشک من ستاره می شود

هر ستاره ای به سمت ماه می رود

یک شبی حواس من نبود

ریخت روی قالی دلم

شیشه ای مرکّب سیاه

سال هاست مانده جای آن

جای لکه های اشتباه

ای خدا به من بگو


لکه های چرک مرده را کجا

خاک می کنند؟

از میان تاروپود قلب

جای جوهر گناه را چطور

پاک می کنند؟

آه

از این همه گناه و اشتباه

آه نام دیر تو است

آه بال می زند به سوی تو

کبوتر تو است


قلب من دوباره تند تند می زند

مثل اینکه باز هم خدا

روی قالی دلم، قدم گذاشته

در میان رشته های نازک دلم

نقش یک درخت و یک پرنده کاشته

قلب من چقدر قیمتی است

چون که قالی ظریف و دست باف اوست

این پرنده ای که لای تاروپود آن نشسته است

هدهد است

می پرد به سوی قله های قاف دوست ...

+ تاريخ سه شنبه 5 مهر1390ساعت 12:28 نويسنده مــــــریم |

ببار باران که دلتنگم...مثالِ مرده بی رنگم

ببار باران کمی آرام...

که پاییز هم صدایم شد

که دلتنگی وتنهایی رفیق باوفایم شد

ببار باران......

بزن برشیشه ی قلبم بکوب این شیشه را بشکن

که درد کمتری دارد اگر با دستِ تو باشد

ببار باران.....

که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم ازیادش

ببار باران..درخت وبرگ خوابیدن

اقاقی..یاس وحشی..کوچه ها روزهاست خشکیدن

ببار باران..جماعت عشق را کشتن

کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن...

ولی باران تو با من بی وفایی.......

تو هم تا خانه ی همسایه می باری و تا من....

می شوی یک ابرتوخالی

ببار باران........

ببار باران..................که تنهایم

+ تاريخ دوشنبه 28 شهریور1390ساعت 8:52 نويسنده مــــــریم |


از که پنهان کنم این راز دل خسته خویش ؟


+ تاريخ پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 8:27 نويسنده مــــــریم |

خداوندا ......

نمی دانم
در این دنیای وانفسا

كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم

نمی دانم خداوندا
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد

كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم

نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا

دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده

پناهم ده


امیدم خداوندا
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم

دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.

چرا پنهان كنم در دل؟

چرا با كس نمی گویم؟

چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند

ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است

خداوندا نمی دانم....

نمی دانم
و نتوانم به كس گویم

فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من

به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم

نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند

نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟


خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده


خداوندا پناهم ده....
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را

كه دیگر خسته از خویشم

كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی

هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش


ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست


و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست...

 

+ تاريخ شنبه 22 مرداد1390ساعت 11:56 نويسنده مــــــریم |

 

سبدی دارم در دست

          می روم سوی خدا

                     یا علی می گویم

                           می روم تا درگه نور و امید

تا به جایی که ملک ره نبرد

                 می روم سوی خدا
                        سوی حق سوی امید

                             چون قرارم امشب است

می روم تا که به من تازه براتی بدهند

          می روم تا در ِ رحم

                    می زنم در با اشک

                             و قسم می دهم او را از دل

به محمّد صلی الله علیه و آله

 به علی علیه السلام

 به فاطمه سلام الله علیها

 به هر چهارده نور خدا علیهما السلام

                                      به قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف

 و به نور ...

تا که مرا ره بدهد ، به سوی نور ،به چشمه غسل ذنوب
سبدم را به ملائک دادند

          می برندش تا در ِ لطف خدا

حال ...

من منتظرم در ره عشق ...

         و دعا می کنم امشب همه را ، زیر لب ذکر خدا می گویم

                   تشنگی را ز دهان دور کنم من با اشک

به خدا بوی خدا می آید

آری ...
نور آمد

   و ملائک سبدم آوردند

              لبالب از رحم

                    سرریز از نور و کرم

و چه زیبا با نرگس فردوس پوشانیده شده

شکری می گویم به خدا

                 می نوشم آب حیات

                        با دل و جان آن مبارک سحر آمد

و ز گلدسته دل بانگ اذان می شنوم

               نیست خدائی جز او ...

               نیست خدائی جز او

آری
    
صبح شد

                    و سبکبال ز جا بر می خیزم به خدا

+ تاريخ پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 11:12 نويسنده مــــــریم |

برای تمام لحظه های سرگردانی،

برای عبور از دشت هایی که نهایت عشق در آن روییده است

 وتا چشم کار می کند صداقت است و سادگی،سادگی است و صداقت.

 همیشه دلم تنگ است،برای سیاهی دل گل های اشک (لاله های واژگون) که بر بلندای کوه می رویند.

برای چشمه هایی که در کنار علف های کوچک اما شگفت حضور پیدا می کنند

 و خویش را به اثبات می رسانند برای داغی شن های کویر .

 همیشه دلم تنگ است،

برای برگ های سرگردان پاییز،

 برای لانه های خالی کلاغ هایی که عاشق بلندترین نقطه های افق هستند.

برای برف، باران، حتی درخت های عریان.

دلم تنگ است،

برای رنگ زرد، برای تمام رنگ های زرد

 و دلم می خواهد دلم همیشه سرگردان تمام لحظه ها باقی بماند

 چرا که لذت عشق در سرگردانی است.

+ تاريخ چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 11:18 نويسنده مــــــریم |

دل من تنها بود....

دل من هرزه نبود....

دل من عادت داشت که بماند یک جا....

به کجا؟!

معلوم است به در خانه تو....

دل من عادت داشت....

که بماند آنجا....

پشت یک پرده توری....

که تو هر روز آن را به کناری بزنی....

دل من ساکن دیوار و دری است....

که تو هر روز از آن می گذری....

دل من ساکن دستان تو بود....

دل من گوشه یک باغچه بود....

که تو هر روز به آن می نگری....

راستی!!! دل من را دیدی؟؟؟!!!

+ تاريخ سه شنبه 28 تیر1390ساعت 11:33 نويسنده مــــــریم |

  **** نظراتتون رو لطف کنید توی مطالب بعدی بزارین ****

                       آخه این پست ثابته

 

سلام به همه دوستان گرامی

لطف کنید اگه از وبلاگم خوشتون اومد

                 بهش امتیاز بدین

                                           ممنونم از همتون


 

افزایش امتیاز وبلاگ

+ تاريخ سه شنبه 28 تیر1390ساعت 11:32 نويسنده مــــــریم |


 
یا مهدی ، ای نقطه شروع شفق، ای مجری حق
میلاد تو قصیده بی انتهاییست که تنها خدا بیت آخرش را می داند
بیا و حسن ختام زمان باش . . .
 
+ تاريخ پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 12:37 نويسنده مــــــریم |

 

افق تاریک
دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست
میدانم......
ولیکن ره سپردن در سیاهی
رو به سوی روشنی زیباست
میدانی!!!!!
به شوق نور در ظلمت قدم بردار
به این غم های جان آزار دل مسپار
که مرغان گلستان زاد که سرشارند از آواز آزادی
نمیدانند هرگز لذت ذوق رهایی را
و رعنایان تن در نور پرورده
نمیدانند.....

+ تاريخ شنبه 18 تیر1390ساعت 14:19 نويسنده مــــــریم |

و شاید بیایید به دنبالم
در تاریک و روشن جاده ای که از آن عبور میکنم
و هر لحظه دور تر و دور تر میشوم
و شایدبا آمدنش باران بگیرد و ببارد بر روی تن خشک این جاده
و شاید ها هنوز ادامه دارد!
اما امید هست پس نا امید نمی شوم
من خدا را در قلبم دارم
و یک آسمان آبی بالای سر
وشبی پر ستاره در دل
پس هنوز میشود زنده بود و زندگی کرد
پیش به سوی زندگی

+ تاريخ دوشنبه 13 تیر1390ساعت 13:40 نويسنده مــــــریم |

 

و آن شب تا سحر غار حرا خورشید باران بود

زمان،دل بی قرار لحظه تکوین قرآن بود


+ تاريخ چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 10:30 نويسنده مــــــریم |

$igNER


آمار

Design By: ghazale978.blogfa.com
Design By: Tarahaan.ir

كد ماوس